۱۳۸۹/۴/۳۰

زن تر

به پستهای قبلی که نگاه می کنم انگار خیلی زنانه شده..همیشه از این وبلاگهای نک و ناله ای زنانه حالم به هم می خورد
"شانه هایت را در قلبم به اشکم میکشم..."آوغ!و آخرشم که "رفتنت را باور ندارم ...."
اه اه! خدا نکند اینجا یک روز اینجوری بشود .

منصفانه اش اینکه کمی عوض شدم .صبحها حتما خط چشم میکشم و کرم ضد آفتاب.ناخنها م را هم هر 2 هفته مانیکور می کنم .نمی دانم اگر این کارها زنییت محسوب بشود دارم زن تر میشوم.. معلوم نیست؟

۱۳۸۹/۴/۲۸

کتاب قصه

از کوچکی عادت دارم برای خودم قصه بگویم.گاهی شبها فقط .گاهی هم کل روز.بعضیهاش را اینقدر باور کرد ه ام که جزئ خاطراتم شده.گاهی بی هیچ شکی برای دیگران هم تعریفش میکنم.گاهی باهاشون الکی گریه میکنم و گاهی کل روز را باهاشون الکی خوشم.
بچه که بودم بعد از خواندن هر قصه ای, من دختر ماجرا بودم و" او" نقش مقابل.گاهی هیتکلیف بود یا روچستر یا بابا لنگ دراز یا ماکسیم دووینتر"گاهی حتی رت باتلر!! قصه ها را از اول برای خودم و "او"سرهم میکردم .درستشان میکردم بعضی صحنه ها باید خیلی تکرار میشدند.چون قشنگ بودند پس 10 بار شاید هم 100 بار تکرارشان میکردم. بعضی را هم می ریختم دور. چون دوستشان نداشتم. از"او" هم هرچیزی راکه دوست نداشتم عوض میکردم.اگر قد کوتاه یا پیر بود جوان وقد بلند میشد.اگر کمی بد بود, تو قصه من خوب خوب میشد.بی هیچ کلنجاری همان میشد که من میخواستم .بعدها قصه های جدیدی نوشتم که" او" دیگر آدمهای واقعی اطرافم شده بود.اینبار اما هرچی عوضش میکنم اون بیرون همان قبلی باقی میماند.حالا ماکسیم دووینتر که شبها برام شعرهای عاشقانه میخواند تو کافه جلوم نشسته . ما داریم قهوه اسپرسو میخوریم .تلخه! او حتی یک کلمه شعر هم بلد نیست..تقصیر او نیست که به اندازه ماکسیم عاشق و شجاع نیست !تقصیر او نیست.او حتی فیلم "ربه کا " را هم ندیده."او"را هنوز هم تو خلوتم دوست دارم .به خودش هم گفتم ولی تو کافه نمی دانم چرامدام دعوامون میشود. ما حتی سر مدل راه رفتنمان هم با هم جرو بحث میکنیم.

من بچه ای ندارم اما چند جایی خاله و عمه هستم .قول می دهم به هیچ بچه ای کتاب قصه کادو ندهم.هیچ وقت!

۱۳۸۹/۴/۲۳

...

دوست داشته نشدن را تجربه نکرده بودم که کردم!
یک کم لجت میگیره, یک کم دردت می آید, یک کم تلخت می آید اما تجربه خوبی است عوضش یک کم واقعی میشی.
دوستش داشتم تجربه ام را!

۱۳۸۹/۴/۶

کودک بودن

من ایستاده ام اینجا ونمیدانی چه حال خوبی دارم.ساعتهاست که دارم یهت میخندم.به" خودم".چه کودکی بودی!

لج باز ترین کودکی که میشناسم.نه!.بیشتر کودک بودی تا لجباز..

انگار مامانت باشم .و تو مثل بچه هایی که اولین بار قاشق دست میگیرند همه سوپت را همه جا ریختی الا تو دهانت .آن وقتها باهم روی سرهم سوپ میریختیم .اما حالا من اینجا ایستاده ام و میخندم به کاسه ی سوپی که روی سرت برگرداندی. یادت هست.نمیگذاشتیم هیچ کس به ما نزدیک شود.به ما یاد بدهد.وای! چه قیافه ای داشتیم!حق به جانب.مدام داد میزدیم :"من ,من".یادت می آیدکم کم داشت باورمان میشد سوپ مال دوش گرفتن است نه خوردن؟!. اما حالا من به هردومان میخندم.وقتی یادم میاد که چه کودک لجبازی بودی!!

ما هیچ وقت نمی فهمیدیم چرا همه به ما می خندند.ما کودک بودیم .کودک بودن قابل بخشش است .نمی شود هیچ بچه ای رابخاطر ریختن سوپ رو سرش تا ابد نبخشید.حتی بخاطر شکستن کاسه هم نمیشود نبخشیدش . الان دیگرکودک بودنت برای من که مامان تو هستم خنده داراست . اما برای تو بیشترهنوز دردناک است تا هر چیز دیگری.داری میترسی .خیلی چیزی از سوپت برای خوردن نمانده!

۱۳۸۹/۳/۲۱

....

حتما باید 34 سالت بشود که بفهمی وقتی یکی بهت میگوید بیا زندگی کنیم یعنی چی؟!"زندگی کردن "یعنی زندگی کردن . به همین راحتی

۱۳۸۹/۲/۲۹

...

زندگی به طرز احمقانه ای احمقانه است .و این خیلی خوبه!

۱۳۸۹/۱/۳۱

کوروش بودن

من ومجید با کوروش و ژیلا همبازی بودیم.ژیلا همبازی من بود و کوروش همسن و همبازی مجید.از کوروش خوشم نمی آمد. وقتی می خواست میو های پوست کننده ات را بخورد یا اسباب بازیت را بگیرد بات مهربان بود ,میوه ها را که میخورد هلت می داد و زبان درازی میکرد..گاهی هم مو میکشید

گیر کردم بدجوری.دلم میخواست نماز بخوانم.نخواندم یاد کوروش بودم که نخواندم.