۱۳۸۹/۱/۳۰

معلق

از اولش هم آدم آویزانی بودم.آویزان کسی نه که.آویزان دنیا.شاید هم خنگ ام. خنگ شاید کلمه خوبی نباشد.عقب مانده شاید بهتر باشد.نه به نظرم همان آویزان بهترینه..اصلا هیچ وقت نفهمیدم چی میخواهم از دنیا. بعد این همه سال تازه دارم می فهم چه چیزهایی را نمی خواهم .دارم همه چیزهایی را که تو این سالها ساختم و نمی خواهمشان را خراب میکنم .خیلی کیف میدهد.می خواهم همشان را بریزم دور .آنقدر میریزم دور که هیچ چیزی راکه نخواهم دور و برم نباشد آن وقت شاید معلوم بشود چی می خواهم.


اما می ترسم از آخرش .می ترسم آخرش معلوم بشود همه آنهایی را که دور ریختم , می خواستم .آخر آدم آویزان که تکلیفش با خودش معلوم نیست.

۱۳۸۸/۱۲/۲۶

روز نو

وقت کم است.خیلی کارها باید بکنم.امسال که ایستاده بودم بی هیچ تغییری .اما حالا باید برم . اول از همه باید عاشق بشوم .باید زیاد ببوسم.باید زیاد در آغوش بکشم . خیلی وقتی نمانده.

۱۳۸۸/۱۲/۵

اتوبان

نمی دانم چرا مردها فکر میکنند اگر موقع رد شدن از خیابان ,خودشان سمتی بایستند که ماشینها می آیند وتو در پناه , توحتما باید باورت بشود که همه زندگی هم می توانند ازت مراقبت کنند.

۱۳۸۸/۱۱/۲۹

....

آره دیگر !هر جوری حساب میکنم میبینم دیگر کسی نمانده که نصیحتم نکرده باشد

۱۳۸۸/۱۱/۲۴

.....

برای آنچه که دوستش داری

از جان باید گذشت

بعد می ماند زندگی

و آنچه که دوستش داشتی.

شمس لنگرودی

۱۳۸۸/۱۱/۱۸

وصف حال

میترسم از عشق

از عشق می ترسم

این شعرهای عاشقانه که مینویسم

سوت زدن کودک است در تاریکی

شهاب مقربین –نگاه نو شماره 83 پائیز88

۱۳۸۸/۱۱/۱۴

آرزو

داشتم به این فکر میکردم که چقدر دلم یک آدمی را میخواهد که خیلی بفهمدم.بیآنکه بخواهم بهش توضیحی بدهم. آز آن آدمها که دلت میخواهد ته ته وجودت را بهش نشان بدهی .از آنها که مطمئنی مسخره ات نمیکنند حتی اگر آن ته ته هیچی نباشد .