۱۳۸۸/۸/۱۱

ساخت چین

وقتی دفتر صورتی را میخرید هیچ وقت فکر نمیکرد روزی توی آن بنویسد "زندگیمان"
دفتر صورتی را از مغازه کادو فروشی سر پاساز خریده بود.یک دفتر صورتی بود با یک عالم قلب تو صفحه هاش.تو هر صفحه یکجور.قلبی که میخندید.قلبی که بوس میفرستاد.قلبی که پاپیون زده بود...همه این کاغذهای قلب دار را چسبانده بودند روی یک چوب صورتی قلبی وپشت چوب هم یک اهن ربا بود که میتوانستی بچسبانیش به در یخچال .او هم همین کاررا کرد.یک خودکار صورتی با بدنه قلب قلبی هم با یک نخ صورتی به دفتر وصل بود که حالا روی بدنه یخچال تاب میخورد و روی در خط میانداخت.موقع خریدنش به مارکش نگاه کرد. ساخت چین . پس بنجل بود! به همین زودیها نخ و خودکار کنده میشد و دفتر برگ برگ.اما خریدش.

اوائل واسه هم چیز میز مینوشتند توش
-هزار تا ماچ
-خوشگله نگفته بودم عاشقتم
-دیشب ماه بودی
-پیرهن آبیه خیلی بهت می آید کاش یقه اش باز تر بود
-تولدت مبارک عشقم
-خره میخواهمت
-لباتو بیار جلو ماچ ماچ
صبح هر کی زودتر پامیشد واسه اون یکی, یک چیزی مینوشت.عصرها و شبها هم میتوانستند بنویسند.مهم این بود که زود بفهمی که یک چیزی واست آنجا نوشته شده.

بعدها چیزهای دیگری مینوشتند :
عزیزم ! عصر خودم میایم دنبالت
شام نپزی .مهمون منی امشب
چی دوست داری برات بخرم ؟

یک کمی بعد:

-مامان زنگ زد .یک زنگ بزن بهشان
-وقت دکتر یادت نره
-شب خونه شادیانها دعوتیم .7 اینجا باش.
-لباس من از خشکشوی .یادت نره

دیگر کسی عجله ای برای دیدن برگه های قلب دار نداشت .آخرفقط لیست خرید شده بود. فقط چیزهایی را آنجا می نوشتند که احتیاج داشتند .
-کاهو نیم کیلو
-سه تا خامه شکلاتی
-چیپس خلالی .فقط مزمز
-
..
.
.
.
و چند وقت بعد, فقط چیزهایی را که تمام شده بود آنجا لیست میکردند.

۱۳۸۸/۸/۴

بد خیلی بد!

بد است که به اینجا رسیدم.قبلش فکر میکردم کار فوق العاده ای باشد.نوشتن را میگویم.الان فکر میکنم بیشترشبیه دستشویی کردن است.وقتی مینویسی و اونی که تو کله ات ول ول میخورد را میریزی بیرون شبیه احساس موقعی ست که بلند میشی و داری سیفون را میکشی...

راهش این نیست.اشتباهی آمدم .دلم یک چیز فوق العاده میخواهد.

۱۳۸۸/۸/۱

.....

امروز یک آقایی تو تلویزیون میگفت آدمها به سه چیز برای زندگی نیاز دارند.

هوا, آب و توجه

این بهترین جمله ای بود که تو این سالها از تلویزیون شنیده بودم

۱۳۸۸/۷/۲۸

.....

این شعر را الان خواندم :مال پابلو نرودا:

بدان که دوستت ندارم و دوستت دارم

چراکه زندگی دو چهره ایست,

و کلام ,بال سکوتی است,

درون آتشی نیمه سرد.

من برای آغاز دوست داشتن ات ,دوستت دارم,

برای آغازی نو تا ابد

و برای آنکه هرگز دست از دوست داشتن ات برندارم:

از این روست که هنوز دوستت ندارم,

دوستت دارم و دوستت ندارم,انگار که میان

دو دست ام کلیدهای نیک بختی گرفته باشم

وشوربختی سرنوشتی مبهم.

برای دوست داشتن ات,عشق من را دو هستی است.

هم این که دوستت دارم آن دم که دوستت ندارم

وهم این که دوستت دارم آن دم که دوستت دارم.

قشنگ بود نه؟

۱۳۸۸/۷/۳

قلب

پیش ترها یک قلب داشت.یک قلب بزرگ و روشن و تپنده.آنقدر روشن بود که از زیر لباسهایش هم برقش دیده میشد و صدای تپشش تا چند خانه آنطرف تر می رفت.همه میگفتند مواظب قلبت باشی.به این زیبایی و روشنی می دزدندش.

رفت و یک قفس کوچک چوبی سفارش داد.فکر کرد اگر سفارش بدهد بهتر است تا یکی آماده بخرد حداقل آنکه اندازه قلبش میسازند.بعد قلب را گذاشت داخل آن .حالا کمتر دیده میشد اما هنوز نورش از لای چوبها بیرون میزد.باز گفتند تو گناه داری با این قلب نازک و درخشان .قفس های چوبی زود میشکنند.باید بیشتر مواظبش باشی.رفت که آهنگر برایش جعبه آهنی بسازد که ساخت.حالا دیگر هیچ نوری بیرون نمی آمد .اما صدایش و گرمایش از آهن رد میشد.باز گفتند بیشتر مواظب این قلب باش.

رفت و گشت وآن دورها زیر زمین سرد و تاریکی را پیدا کرد .همه پنجره ها را بست حتی همه درزها را هم پوشاند.

بعد قلبش را گذاشت ته جعبه آهنی و جعبه را گذاشت ته زیر زمین سرد.

دیگرحتی خود او هم نه صدایی میشنید نه گرمایی را حس میکرد و نه نوری را.

قلبش دیگر در امان بود.

.

.

.

.

.

.

حالا ..این روزها مدام سردش است و آدمهایی را میبیند که چیزی تپنده در سینه دارند.که اوحتی اسمش را هم نمی داند.

۱۳۸۸/۵/۱۶

نسل من

بیچاره نسل من

بیچاره همه نسلها

۱۳۸۸/۳/۲۵

استامینوفن

امشب مجبورم 2تا استامینو فن کدئین بخورم.هنوز صدا می آید از بیرون و من حتما باید خودم را خواب کنم.همین چند ساعت پیش تصمیم گرفتم بقیه عمرم خودم را خوب خواب کنم.یادم باشد فردا سر راهم اول وقت چند بسته استامینوفن کدئین بخرم.